فقط دو ساعت

سرما حرکت می کند. از انگشتانت بالا می آید و زیر لباس هایت پیش می رود؛ لباس هایی که «روی هم روی هم» پوشیده ای تا تو را در سرما سرپا نگه دارد. به آرامی از درون، سرد می شوی و حرکاتت کند می شود. دست خودت نیست، سرما روی عظلاتت نشسته است. ساعت نخست،…

سنگ

ساعت را نمی دانم اما آفتاب روشنایی را پهن کرده است و به روی خیابان ها، موجودات و درختان راه می رود. آفتاب آرام آرام رنگ ها را از نارنجی به سفید تبدیل می کند و دیگر نمی توان به خود خورشید خیره شد. اکنون لمس تن شهر و شهر خانه به دست آفتاب بجای…

پنج سال و نیم می گذرد

پنج سال و نیم می گذرد. رامین به بیرون نگاه میکند، نگاه که نه غرق شده است … . پنجره ای زنگ زده با شیشه هایی کثیف و پر از لک گرد و غبار و چیزهایی زرد و قهوه ای مالیده شده بر آن. ساختمان های سیمانی همچون معماری اردوگاه سرخ در دید است، همه…