داستان همشهری سزان

حس مزخرف و عجیبی دارم، خفگی و تهوع با هم. خانه انگار قفسی شده بود که تنگ و تنگ تر می شد. من در جاهای بسته، حس خفگی دارم. هر چند در خانه ای بسیار بزرگ زندگی می کنم اما امروز حس می کنم مرا در جایی یک متری محبوس …

داستان هایکو برای مردگان

دیگر همه چیز تمام شد و مُردم. به پایان همه ی راه های نرفته وُ رفته رسیدم. در میانه ی ناباوری که چرا ناگاه در وضعیت مرگ ام و چرا این منم که باید بروم. … و مرگ راهی بوده است که امروز می روم. حالا توی پارک بی هدف …

داستان لمس تن تو

–       دستت رو بکش روش! –       زبره. –       آروم لمسش کن، باید حسش کنی! –       چرا؟ –       وقتی حسش کنی، درکش میکنی. –       آخه چرا باید درکش کنم؟ این یه درخته، مثِ همه ی درختا. –       تا درکش نکنی بخشی از اون نمیشی. –       برو بابا! واسه چی باید بخشی …

داستان کوچه

مرداد است؛ بادهای داغ تابستانی از روی تنوری آماده ی پختن بر می خیزند و در هوایی خفه، به هر چیز به هر جا خود را می کوبند. سالی گرم و شرجی در کوچه ای دراز، باریک و قدیمی. دو سوی کوچه را خانه ها تسخیر کرده اند. از سویی …

داستان کلاغ مرا می بیند

در پارک نشسته ام. ظهر است. نجوای سیر سیرک ها به گوش می رسد و با صدای سه کلاغ در هم می پیچد. فریادی از بلند گوهای پارک در استخوانم نفوذ کرده و وجودم را خراش می دهد. بلندگو اندوهگین نعره زنان آوای رقص و گریه را در هم می …

داستان فقط دو ساعت

سرما حرکت می کند. از انگشتانت بالا می آید و زیر لباس هایت پیش می رود؛ لباس هایی که «روی هم روی هم» پوشیده ای تا تو را در سرما سرپا نگه دارد. به آرامی از درون، سرد می شوی و حرکاتت کند می شود. دست خودت نیست، سرما روی …

داستان شب شهردار

امشب آخرین شب است. روی تخت دراز کشیده؛ ثابت وُ سرد. سیخ خوابیده و به سقف خیره مانده. چشمانش سفید شده اند وُ پوستش سفید تر؛ آنقدر سفید که می ترساند. روز پیش، صورتش را اصلاح کرده اند اما امروز ته ریش دارد. بالای سرش هستم، او دراز کشیده و …