• دیالوگ پیروزی: “من مروارید بی نظیری هستم که توسط خالق خلق شده است.”
  • داستان تجاوز گروهی

    داستان تجاوز گروهی

       Ø    میترسم این پسره یهو بهمون حمله کنه.

    o      مطمعنی؟

    Ø    نه! اما یه جوریه. انگار کمین کرده تا خلوت بشه و یهو بپره رو مون و خفمون کنه.

    o      آدم رو میترسونی!

    Ø    آخه نگاش کن! مثه مردایی میمونه که میخان تجاوز کنن به آدم. انگار با خودشم دعوا داره.

    o      تو از کجا میدونی شبیه مرداییه که میخان به زنا تجاوز کنن؟

    Ø    تو فیلما دیدم دیگه.

    ·       لعنتی! حقم رو ازش می گیرم. نمی ذارم پولم رو بخوره و به ریشم بخنده. تا الان بیست و پنج روزه کار کردم؛ کاری که باید چهار نفر انجام میدادن، من یه نفره انجام دادم. عوض اینکه بگن دستت درد نکنه و پولم رو زودی بدن تازه بهم میگن حسابدار نیس: «رفته مرخصی و باید بری چند روز دیگه بیای». ادامه داستان …

    5/5 - (3 امتیاز)